تبليغاتX
برگ بی برگی

برای خواندن قسمت های قبلی داستان شیر و نخجیران اینجا کلیک کنید

سلام به همه ی همراهان همیشگی ...

اول عذرخواهی میکنم به خاطر تاخیر در به روز کردن وبلاگ .
عنوان این بخش شاید باعث خوشحالی خیلی از دوستان بشه که منتظر فهمیدن نقشه ی خرگوش بودند ، اما باید خدمت شما عرض کنم که در این بخش هم مولانا در همان ابتدا با مرور کردن حرف هایی که شیر با خودش میگه و ناراحته از اینکه اعتماد کرده به نخجیران ، دوباره به یاد مطالب دیگه ای می افته و به بیان مطالبی بسیار جالب می پردازه . در این قسمت مولانا اشاره به افرادی داره که در حال طی کردن راه تکامل هستند . ابتدا اشاره میکنه به دام "نام ها و الفاظ" که خیلی ها رو به خودش دچار می کنه و از دید مولانا باعث به هدر رفتن زندگی میشه با ظارهری زیبا ... سپس اشاره میکنه به مردان حق که باید به دنبال آنها بود و باید طالب حکمت آنها شد تا به درجات بالایی رسید . سپس دوباره اشاره ی کوچکی به مسئله ی جبر و اختیار دارد و در نهایت در مورد ایمان قلبی برای رسیدن به اسرار الهی است و اینکه این راه را نمی توان با  عقل طی کرد .
یکی از نکات جالبی که در این بخش به آن اشاره میشه قانون جذب هست که امروزه خیلی در موردش صحبت میشه ...

قصه ی مکر خرگوش

ساعتی تاخیر كرد اندر شدن
بعد از آن شد پیش شیر پنجه زن
زآن سبب، كاندر شدن او ماند دیر
خاك را می كند و می غرید شیر

خرگوش در رفتن به پیش شیر تاخیر کرد . شیر هم می غرید و بسیار از این دیر شدن عصبانی بود .

گفت: " من گفتم كه عهد آن خسان
خام باشد، خام و سست و نارسان
دمدمۀ ایشان مرا از خر فگند
چند بفریبد مرا این دهر ، چند"
و با خود گفت : من با خودم گفتم که عهد این ناچیزان نادرست است و هیچ گاه به آن وفا نخواهند کرد . حیله و فریب آنان مرا از خر مراد پیاده کرد ( قدرت مرا کاهش داد و در برابر آنها ضعیف جلوه کردم )

سخت درماند، امیر سست ریش
چون نه پس بیند، نه پیش، از احمقیش

سست ریش : احمق

راه هموار است ، زیرش دام ها
قحطِ معنی در میان نام ها
لفظها و نامها، چون دام هاست
لفظِ شیرین، ریگِ آبِ عمر ماست
در ظاهر وعده ی نخجیران مانند راه هموار بود اما در میان الفاظ آن معنی و حقیقت وجود نداشت. اینگونه لفظ ها و نام ها دام است اما چه می توان کرد ؟ ما اسیر این الفاظ شیرین هستیم و عمر ما در این ظواهر و الفاظ هدر می رود ، همانطور که آب در ریگزار فرو میرود .

آن یكی ریگی كه جوشد آب از او
سخت كمیاب است، رو آن را بجو
هست آن ریگ ای پسر! مرد خدا
کو به حق پیوست  ، وز خود شد جدا
آب عذب دین همی جوشد از او
طالبان را زآن حیات است و نمو
غیر مرد حق، چو ریگ خشک دان
کآب عمرت را خورد او هر زمان
آدم ها مثل طبقات شن در زمین دو گونه اند : بعضی از آنها مانند رگه ی شنی هستند که از آن معرفت حق و کمال معنی می تراود . چنین آدمی را باید یافت ( اشاره به پیر ) . غیر از این مردان حق ، گروه دیگری هم هستند که همواره عمر تو را به هدر میدهند .

طالب حکمت شو از مرد حکیم
تا از او گردی تو بینا و علیم
منبع حكمت شود، حكمت طلب
فارغ آید او ز تحصیل و سبب
لوح حافظ، لوح محفوظی شود
عقل او از روح، محظوظی شود
چون معلم ، بود عقلش ز ابتدا
بعد از این ، شد عقل شاگردی ورا
عقل، چون جبریل،  گوید: احمدا !
گر یكی گامی نهم ، سوزد مرا
تو مرا بگذار، زین پس پیش ران
حَد من این بود، ای سلطان جان!
اگر تو طالب حکمت شوی ، به جایی میرسی که خود منبع حکمت میشوی و آگاهی تو از اسرار غیب نیازمند عوامل و اسباب  یادگیری نیست .  سالک تا هنگامی که به مرتبه ی کمال نرسیده ، لوحی است که دانستنی ها و معارف را در خود حفظ میکند ( لوح حافظ ) ، اما پس از اینکه خود منبع حکمت شد لوحی است که آگاهی از امور و احوال و اسرار غیب در آن مندرج است و محو نمی شود ( لوح محفوظ ) ، پس از این ، عقل او به جای آنکه به روحش بهره برساند ، از روح بهره میگیرد .مولانا حد عقل را در برابر روح مرد کامل ( لوح محفوظ ) قیاس میکند با حد جبرئیل در برابر پیامبر :در شب معراج وقتی پیامبر و جبرئیل به "سدره المنتهی" رسیدند جبرئیل گفت از اینجا به بعد من نمی توانم بیایم و پیامبر تنها راه حضرت حق را طی کرد .  جان کلام مولانا این است که عقل یا نیروی تعقل انسان همه ی مراتب کمال را نمی تواند ادراک کند .

هر كه ماند از كاهلی بی شكر و صبر
او همین داند كه : گیرد پای جبر
هر كه جبر آورد، خود رنجور كرد
تا همان رنجوری اش در گور كرد
گفت پیغمبر كه : "رنجوری به لاغ
رنج آرد تا بمیرد چون چراغ "
جبر چه بود؟ بستن اشكسته را
یا بپیوستن رگی  بگسسته را
چون در این ره ، پای خود نشكسته ای
بر كه می خندی؟ چه پا را بسته ای؟
مولانا می گوید : توانایی های ما نعمت خداست و شکرگزاری این نعمت به کار بردن آن است . در برابر ، آنجا که آرزویی بر آورده نمی شود یا درد و رنجی به انسان روی می آورد ، بنده باید خود دار و صبور باشد و بی قرار نگردد . بنده ی کاهل نه آن شکر گزاری را دارد و نه این تحمل را و به همین دلیل به "جبر" می چسبد و خود را از کاهلی جبری می کند  و با اعتقاد نادرست به جبر خود را ناتوان تر میسازد . سپس به بیان حدیثی از پیامبر می پردازد : اگر کسی به رنجوری تظاهر کند به همان نیز دچار می شود تا از پا در آید . ( فکر می کنم همین قانون جذب هست که الان همه جا در موردش صحبت میشه ! )
سپس مولانا با استفاده ی معنی دیگر "جبر" به بیان مضمونی تازه پرداخته : جبر یعنی شکسته بندی یا بستن رگ پاره شده :  تو پایت نشکسته است تا به شکسته بندی نیازمند باشی ، یعنی تا توانایی داری باید کار کنی.

و آنكه پایش در ره كوشش شكست
در رسید او را براق و بر نشست
حامل دین بود او ، محمول شد
قابل فرمان بُد او، مقبول شد
تا كنون فرمان پذیرفتی ز شاه
بعد از این فرمان رساند بر سپاه
تا كنون اختر اثر كردی در او
بعد از این باشد امیر اختر او
اگر بنده ای در راه حق بکوشد و آسیب ببیند ، پروردگار برای او براق می فرستد تا مانند پیامبر به پیشگاه او برود ( براق : مرکب حضرت محمد در معراج ، در اینجا به معنی لطف پروردگار است  ) . چنین بنده ای اگر تا به حال حامل دین بوده است ( به کمال نرسیده ) از این پس مشیت حق او را میبرد و به منزلی که باید می رساند و اگر تاکنون فرمان حق را می پذیرفت ، اکنون خود پذیرنده ی بارگاه حق است و فرمان حق را به بندگان دیگر میرساند . مرد راه یافته ای است که دیگران را هدایت می کند . دیگر ستارگان و افلاک در او اثری ندارند . او به مشیت الهی بر اختران آسمان هم فرمانروایی دارد .
 
گر تو را اِشكال آید در نظر
پس تو شك داری در انْشَقَّ القمر
تازه كن ایمان، نه از گفت زبان
ای هوا را تازه كرده در نهان
تا هوا تازه ست، ایمان تازه نیست
كین هوا جز قفل آن دروازه نیست
كرده ای تأویل حرف بكر را
خویش را تأویل كن، نی ذكر را
بر هوا تأویل قرآن میكنی
پست و كژ شد از تو معنی سنی
پذیرفتن حقایق الهی و شناختن اسرار غیب نیازمند اعتقاد است و این اعتقاد با دلیل و برهان پدید نمی آید . اگر اشکالی به نظر تو برسد نشانه ی آن است که در معجزات پیامبران شک داری . از صمیم قلب ایمان بیاور و نه فقط با زبان . در درون تو آنچه تازه است هوای نفس است که دروازه ی ایمان و اعتقاد را به روی تو میبندد .
حرف بکر : کنایه از قرآن است . ذکر : یکی از نام های قرآن .
تو قرآن را مطابق با هوای نفس و منافع خود تاویل میکنی و معانی بلند و درخشان آن را پست و نادرست میسازی . ( تاویل در قرآن یعنی تفسیر کردن آن موافق با نظر و هوای نفس خود . ) خویش را تاویل کن : خود را برای خود شرح بده تا خودت را بشناسی .
+ نوشته شده در سه شنبه 19 آبان1388ساعت 0:6 توسط نازنین جمشيديان |

برای خواندن قسمت های قبلی داستان شیر و نخجیران اینجا کلیک کنید

سلام به دوستان عزیزم

در قسمت های قبل خواندیم که وقتی نوبت خرگوش شد تا به پیش شیر رود ، به فکر چاره افتاد و به نخجیران گفت که من فکری دارم . نخجیران به او گفتند حالا تو چه چاره ای برای این کار اندیشیده ای ؟ با ما در این امر مشورت کن ...  در این بخش جواب خرگوش را در مقابل نخجیران می خوانیم که در مورد درست بودن یا نادرست بودن مشورت است .


منع كردن خرگوش ، آن راز ، ایشان را

گفت: هر رازی نشاید باز گفت
جفت طاق آید گهی، گه طاق جفت

خرگوش گفت : هر رازی را نمی شود بازگو کرد زیرا ممکن است گاهی به جای درست شدن ، کار خراب شود . و یا دوست راز تو را فاش کند .

 طاق : ناخوشایند ، جفت : خوش آیند .

از صفا گر دم زنی با آینه
تیره گردد زود با ما آینه

تو ممکن است از روی صفا و یکرنگی با دوست حرف بزنی اما آنچه میگویی اگر برای دوست زیان آور باشد یا حسادت پیش آورد ، آینه ی دل او را تیره میکند .در آن صورت راز تو را فاش خواهد کرد یا کاری به زیان تو انجام خواهد داد .**


در بیان این سه كم جنبان لبت
از ذهاب و از ذهب وز مذهبت
كین سه را خصم است بسیار و عدو
در كمینت ایستد ، چون داند او
ور بگویی با یكی دو ، الوداع
كلُ سِر جاوز الاثنین شاع

در اینجا مولانا به این مسئله اشاره می کند که : رفت و آمدها و دارایی ها و مذهب خود را از برخی مردم باید پنهان داشت زیرا ممکن است افکار تو را بر زیان خود بدانند و برای آزار تو یا دزدیدن مال تو در کمین بایستند . اگر این مسائل را به مردم بگویی ، دیگر آنها از دست رفته اند ( الوداع ) و هر رازی گفته شود دیگر راز نیست . هر رازی که از بین دو لب خارج شود شایع می شود ، یا هر دو رازی که آن را بیش از 2 نفر بدانند .

 
گر دو سه پرنده را بندی به هم
بر زمین مانند محبوس از الم

خرگوش می گوید که مشورت کردن مثل این است که چند پرنده را به هم ببندید و آنها دیگر نمی توانند پرواز کنند . آدم هم وقتی می خواهد افکار دیگران را به کارگیرد از افکار خود هم باز میماند .


مشورت ، دارند سرپوشیده خوب
در كنایت ، با غلط افكن ، مشوب
مشورت كردی پیمبر، بسته سر
گفته ایشانش جواب و بی خبر
در مثالی بسته گفتی رای را
تا نداند خصم، از سر پای را
او جواب خویش بگرفتی از او
وز سؤالش می نبردی غیر، بو

مشورت را مردم آگاه می پسندند به شرط آنکه سرپوشیده ( سربسته ) با بیان کنایه آمیز و آمیخته با سخنان خارج از مطلب اصلی صورت بگیرد و خلاصه مشورت کننده هدف اصلی خود را آشکار نگوید . پیامبر نیز با همین روش مشورت می کرد و اگر طرف صحبت دشمن او هم بود ، باز جواب مناسب  را به او می داد و از سوالش بو نمیبرد که هدف او چیست .


** : یکی از دوستان خوب و صاحب نظر ( جناب وردیانی ) در مورد این بیت فرمودند :

سلام
بسيار عالي البته بد نبود به معني ظاهري اين بيت هم اشاره اي مي شد
از صفا گر دم زنی با آینه
تیره گردد زود با ما آینه
كه اشاره به اين دارد وقتي در آينه مي دميم اصطلاحا آينه بخار مي گيرد وكدر مي شود حضرت مولانا در يكي از غزلياتش مي فرمايد:
دم مزن با آينه تا با تو او همدم بود
گر تو با او دم زني او روي خود پنهان كند

در ضمن دوستانی عزیزی که مایل هستند با فرستادن ایمیل آنها را از به روز شدن وبلاگ مطلع کنم در خبرنامه ی وبلاگ عضو شوند .

+ نوشته شده در یکشنبه 3 آبان1388ساعت 16:6 توسط نازنین جمشيديان |

سلام به دوستان عزیز
در بخش های قبلی خواندیم که نخجیران که از دست شیر خسته شده بودند و نمی توانستند با دل راحت به دشت بیایند ، به شیر پیشنهاد دادند که ما هر کدام به قید قرعه و سر وقت روزانه پیش تو می آییم تا تو نخواهی به شکار ما بیایی .  بعد از صحبت هایی که در مورد توکل و جهد بین آنها رد و بدل شد ، شیر بالاخره قبول کرد تا روزانه سهم خود را دریافت و به شکار نرود . بعد از مدتی قرعه به نام خرگوش افتاد و خرگوش به فکر چاره افتاد ...

باز طلبیدن  نخجیران از خرگوش سّر اندیشۀ او را
بعد از آن گفتند: كای خرگوش چُست
در میان آر آنچه در ادراك توست
ای كه با شیری تو در پیچیده ای
باز گو رائی كه اندیشیده ای
مشورت ادراك و هشیاری دهد
عقلها مر عقل را یاری دهد
گفت پیغمبر:" بكن ای رای زن
مشورت كالمستشار مؤتمن "

نخجیران به خرگوش گفتند که ای خرگوش چالاک به ما هم بگو چه در ذهن داری .

سپس به این مسئله اشاره میکنند که مشورت باعث بالا رفتن عقل و اندیشه می شود و از رای ما نیز استفاده کن . و برای تایید سخن خودشان از حدیثی منسوب به پیامبر استفاده می کنند .

حدیث : المُستَشیرُ مُعانُ و المستشارُ موتَمَنُ .

+ نوشته شده در پنجشنبه 23 مهر1388ساعت 8:44 توسط نازنین جمشيديان |

فهرست مطالب

با سلام به دوستان عزیز

مولانا در این بخش تصمیم میگیره به ادامه ی داستان بپردازه اما دوباره قبل از رفتن به ادامه ی داستان مسائلی را عنوان میکنه :

ذكر دانش خرگوش ،  و بیان فضیلت و منافع دانستن

این سخن پایان ندارد ، هوش دار
گوش سوی قصۀ خرگوش دار
گوش ِ خر بفروش و، دیگر گوش، خر
كین سخن را در نیابد گوش خر
رو تو روبه بازی خرگوش بین
مكر و شیر اندازی خرگوش بین
مولانا تصمیم میگیرد به ادامه ی داستان شیر و خرگوش بازگردد  و به شما توصیه میکند که با گوشی دیگر این مطالب را بشنوید زیرا گوش خر که همان کنایه از گوش ظاهری است ، قادر به فهم این مسائل غیر مادی نیست . منظور مولانا رها کردن نادانی است ، و از شما می خواد که   به ادامه ی داستان بروید و ببینید که چه نیرنگی خرگوش برای از پا در آوردن و شکست شیر به کار برد .

خاتم ملك سلیمان است علم
جمله عالم صورت و، جان است علم
آدمی را زین هنر ، بیچاره گشت
خلق دریاها و، خلق كوه و، دشت
زو پلنگ و شیر ، ترسان همچو موش
زو نهنگ و بحر در صفرا و جوش
زو پری و دیو ساحل ها گرفت
هر یكی در جای پنهان جا گرفت
خاتم ملک سلیمان مطابق روایات انگشتری است که نفوذ فرمانروایی سلیمان به آن بستگی داشته است . تعبیر مولانا این است که علم هم چنین خاصیتی دارد . "هنر" اشاره به همین علم یا کاربرد آن است . از نظر مولانا علم و آگاهی و هنر به کار بردن آن  ، تمام حیوانات بر و بحر و دیو و پری را مطیع انسان می کند . دانش بشری ، هم نهنگ را در نگرانی و اضطراب می اندازد و هم دریا را منقلب می کند . صفرا در اینجا به معنی خشم و اظطراب ، و جوش به معنای پریشانی و هیجان است .
زیست شناسی قدیم کیفیت حیات را مبتنی بر چهارگونه خلط ( صفرا ، سودا ، خون و بلغم ) می دانست  و حالات روحی گوناگون را نتیجه ی  غلبه ی یکی از این اخلاط می شمرد .

آدمی را دشمن پنهان بسی است
آدمیّ با حذر، عاقل كسی است
خلق ، پنهان زشتشان و خوبشان
میزند در دل به هر دم كوبشان
بهر غسل، ار در روی، در جویبار
بر تو آسیبی زند  در آب ، خار
گر چه پنهان خار در آب است پست
چونكه در تو می خلد، دانی كه هست
آدمی دشمن پنهان ، زیاد دارد و انسانی که با احتیاط عمل کند ،  عاقل است . موجودات ، خوب و بدشان خواه ناخواه در درون ما و زندگی و روح ما اثر میگذارند و مثل خار در دل می کوبند و فرو میروند و بسیاری از این مخلوقات که در ما اثر میگذارند ، ما به آنها توجه نداریم و گویی از ما پنهان هستند .

خارخار وحی ها و وسوسه
از هزاران كس بود، نی یك كسه
باش ، تا حسهای تو مبدل شود
تا ببینیشان و مشكل حل شود
تا سخن های كیان رد كرده ای؟
تا كیان را، سرور خود كرده ای؟                                                                                            
خارخار : خارش ، و به کنایه از نگرانی و اضطراب است .
"وحی" :  در اینجا خاطر و اندیشه ای است که موجب خیر شود .
"وسوسه" :  خارخار یا خاطری است که سبب شر و گمراهی گردد .
 مولانا می گوید : این تاثیر خوب و بد به مرور زمان و از هزاران کس در درون ما پدید می آید تا سرانجام یک برخورد یا سخن موجب ظهور نیکی یا بدی می شود .تامل کن ، صبر کن تا حواس مادی و این جهانی تو تبدیل به حواس معنوی شود و اسرار را بتوانی دریابی ، آن وقت هزاران کس و تاثیر آن را میبینی و متوجه میشوی که هر عمل تو نتیجه ی روابطی است که در گذشته با مردم داشته ای .
+ نوشته شده در چهارشنبه 15 مهر1388ساعت 10:20 توسط نازنین جمشيديان |

سلام به دوستان عزیز

در این بخش تصمیم گرفتم قبل از نوشتن ادامه ی داستان ، یک غزل از دیوان شمس برای شما بنویسم . به گفته ی دکتر شفیعی کدکنی در انتساب این غزل به مولانا جای تردید است و به احتمال قوی این غزل سروده ی "شرف الدین عبدالله زکی " یکی از معاصران مولانا است . وی از افراد برجسته ی خاندان معروف " آل بنجیر" بود . اما به هر حال چون از غزلیات مورد علاقه ی من هست برای شما هم می نویسم : 

به روز مرگ چو تابوت من روان باشد
گمان مبر که مرا درد این جهان باشد
برای من مگری و مگو : "دریغ ، دریغ"!
به دوغ دیو در افتی ، دریغ آن باشد
جنازه ام چو بینی مگو :"فراق ، فراق!"
مرا وصال و ملاقات آن زمان باشد
مرا به گور سپاری مگو:"وداع ، وداع!"
که گور پرده جمعیت جنان باشد
فرو شدن چو بدیدی بر آمدن بنگر
غروب ، شمس و قمر را چرا زیان باشد؟
ترا غروب بود ولی شروق بود
لحد چو حبس نماید خلاص جان باشد
کدام دانه فرو رفت در زمین و نرست؟
چرا به دانه انسانت این گمان باشد؟
کدام دلو فرو رفت و پر برون نامد
زچاه یوسف جان را چرا فغان باشد؟
دهان چو بستی ازاین سوی آن طرف بگشا
که های و هوی تو در جو لامکان باشد

+ نوشته شده در یکشنبه 12 مهر1388ساعت 14:43 توسط نازنین جمشيديان |